![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه دوستان قدیمی
بعد از یک سال میخوام بیام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:50 توسط امین |
|
|
اگه كسي رو دوست داشته باشي نميتوني تو چشماش زل بزني نميتوني دوريشو تحمل كني نميتوني بهش بگي چقدر دوستش داري نميتوني بهش بگي چقدر به اون نياز داري واسه همينه كه عاشقا ديوونه ميشن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 17:23 توسط امین |
|
|
تو می آیی یقین دارم که می آیی زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند. تو می آیی یقین دارم که می آیی پشیمان هم ... دو دستت التماس آمیز می آید بسوی من ولی پر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد. صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خواند ومی کوید که اینک من سرم بشکن دلم را زیر پا له کن. ولی برگرد... همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها جدایی ها به روی صورتم بشکن. مرو ای مهربان بی من که من دورم از تو تنهایم! ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره مهتاب مانندت نمی ماند. لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند. دگر آن سینه پر مهر آن سد سکندر نیست که سر بر روی آن بگذاری ودرد درون گویی تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 13:6 توسط امین |
|
|
بی تو هیچم به خدا پیش دل من بنشین قدر این سینه پر مهر بدان در دل خسته بمان *** منم وخانه ویران دل بی تفاوت مگذر از در میخانه دل مشکن ساغر امید مرا *** ای همه هستی من این نفس ها به خدا ارزان نیست برنمی گردد هیچُ شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا آه شاید که نبینی دگرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:49 توسط امین |
|
|
من دیگه اون گل پژمرده افتاده رو خاکم
صورتم خاکی شده اما خدا می دونه پاکم تو نسیمی گلای تازه می خوای هرزه می گردی اینو من خوب می دونم اما برای تو هلاکم شعر از هما میرافشار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:38 توسط امین |
|
|
در جنگلی کنار نهر آب نشسته بودم،غمگین وافسرده به سطح آب زل زده بودم.مهربانی که با نداهای دل انگیز وبا نشاط از آنجا می گذشت من را دید ومتوجه حالت پریشانم شد وکنارم نشست.به او گفتم عجیب آشفته ام،همه چیز زندگی ام به هم ریخته است، به شدت نیازمند آرامش هستم ونمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم. برگی از روی زمین برداشت وآن را داخل نهر آب انداخت وگفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود.دوباره سنگی را کنا جوی آب برداشت وداخل نهر انداخت.سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت ودر عمق آب کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. گفت:این سنگ را هم دیدی،بخاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند ودر عمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟ مات ومتحیر به او نگاه کردم وگفتم :اما برگ که آرام نیست،او با هر افت وخیز آب نهر بالا وپایین می رود والان معلوم نیست کجاست.لااقل سنگ می داند کجا ایستاده وبا وجودی که در بالا واطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده وتکان نمی خورد.من آرامش سنگ را ترجیح می دهم. لبخندی زد وگفت:پس چرا از جریانهای مخالف وناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را بر گزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش ومحکم هرجایی که هستی آرام وقرار خودت را از دست نده. این را به من گفت وبلند شد تا برود. آرام شدم ونفس عمیقی کشیدم،از جا برخاستم ومسافتی را با او همراه شدم چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی از او پرسیدم:شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ لبخندی زد وگفت :من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام وچون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت وخیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم.من آرامش برگ را می پسندم چون اصلاً دلم نمی آید حتی یک لحظه فرصت هم نفس وحرکت همراه جریان حیات را از دست بدهم.در دل افت وخیزهای هیجان آور زندگی است که آن آرامش عمیق ناگفتنی به دست می اید.اما این تو هستی که نهایتاً باید انتخاب کنی که ارامش دایماً در حال افت وخیز اما همزمان جاری بودن برگ را بپذیری یا ارامش و وقار وسکون سنگ را. در هردو حالت داخل آب هستی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 8:19 توسط امین |
|
|
هزار... صدهزار... نه خیلی بیشتر از اینها... هرچقدر فکر می کنم بیشتر از اینها می شود برای بهترین موندنت دلیل آورد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 8:19 توسط امین |
|
|
دوخط موازی کنار هم مانند خط ممتد عشق یار یکدیگرند تمام فاصله هاشان یکسان ومسیر هردو یکی نشسته اند در بر هم بی قرار یکدیگر در انتظار نگاهی میان فاصله ها دوعاشقی که انتظار هم اند مانند دوچشم مست تماشا به شوق دیدن یکدیگرند خارج از خط موازی در انتهای دوخط این دوتن دوعاشق هم غمگسار یکدیگرند میان خط موازی مانند رشته زنجیر همچنان به هم تنیده اند در کنار یکدیگر خدا کند که رسند هر دو خط به یک نقطه کنند با سر مژگان شکار یکدیگر خدا کند هریک روی هرخطی که باشند رسند به هم به یک نقطه عطف |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 8:18 توسط امین |
|
|
می دانم که روزی می آیی به امید آن روز خود را زنده نگاه می دارم تا تو بیایی وشب سیاه را ببری وباور دارم در آن سپیده صبح که تو خواهی آمد عدل وداد فراگیر می شود خوبی وخوشی همه جا از خوبی نشان می گذارد پس بیا تا رنگ هستی با من است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 8:16 توسط امین |
|
|
روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 17:2 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
گــــل یــــخ فصل زمستون شده باز
دشت و صحرا همه عریون شده باز خونه تن دیگه خاموشه و ســــــــرد دلــــــــــم از سینه گریزون شده باز آشیــــون ریخته دیگه چلچله نیست هرچی بوده همه عریــــون شده باز آسمـــــون دل مـــــــن وا نمیشــــه اشکـــــم آویـــزه مژگـــون شـده باز تن من یـــــخ زده از ســــــردی قهر تو دلـــم غصــــه فراوون شــــده باز می دونی کــه تاابـدهم مهرت ازیادنمیره تو عقــاب پر غرور ودل پرنـــــده ای اسیره اگه زندونم نباشه،مـن توی دنیا اسیرم تومی تونستی پریدی،من میپوسم واسیرم |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1390 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 |
|
RSS
|